داستان کوتاه : همراز یكدیگر باشیم
کمي طاقت داشته باشيد...

جمهوری اسلامی ایران

islamic republic of iran

امروز چهارشنبه 07 مرداد 1405 روز خوبي داشته باشيد.

مکان تبليغات شما
آخرين ارسالي هاي انجمن
درخواست مطلبمــــطالب درخـــواستي خودر را از طريق لينک زير به گوش ما برسانيد .
خبر نامه با عضويت در خبرنامه از آخرين اخبار مطالب و سايت ما با خبر شويد .
داستان کوتاه : همراز یكدیگر باشیم

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

 

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.

 جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...

سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید


مطالب مرتبط
ارسال نظر براي اين مطلب

تعداد صفحات : 13

[Blog_Page]
  • پيشنهادي
  • پربازديد
  • جديد
  • نظرات
سانیتا

- سلام قبلا زیاد پست میزاشتین این پست رو هم گذاشتین ولی باز برش داشتین
سایت خوبی دارین مفید بود

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

کوروش

- عالیه وبت میخوام باهات همکاری داشته باشم

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

سعیده

- بچه ها این پایین نوشته نمایش کلیه نظرات بخونید عالیه

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

سورنا

- هههه
داداش وبت عالیه کاش نمیرفتی

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

احساس

- جوووون خارجی اومده بیا وسط اووف اوف وای وای

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

کولاک

-

:-))این نرفته اینا هنوز جنگ میکنن پسورد بده نوشته میاد سر میزنه ولی کم
داش گلم ایول داری وبلاگت تحسین برانگیزه
نمیدونستم اینطور سایتایی هم هست ایولا

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

چرا رفتی؟

- slm dadash ali bod webet
by

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

کوثر

- پسورد هم نمیدین؟

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

لامصب خان

- وبلاگت
مشحره پسر

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

روزگار

- چه وضعشه؟ .واسه چی میخوایی بری؟
این همه مطالب گذاشتی کلی استفاده کردم
انقدر مطالب مفید سایت خارجی ندیده بودم
تایک سایت میخواد بالا بیاد میبینه خوبه سریع میبندنش چرا اینجور میکنید؟؟
خدایی اذیت نکنید میتونستم کلی سایت جاوا اسکریپت پیدا کنم مثل اینجا
کلا حال کردم بات موفق باشی پادشاه
یا هرکسی ک هستی داش

تاريخ : دوشنبه 08 دی 1404

درباره سايت

تمامی سایت های اختصاصی کد نویسی و جالب

آمار سايت

  • کل مطالب : 130
  • کل نظرات : 34
  • افراد آنلاين : 0
  • تعداد اعضا : 2
  • بازديد امروز :0
  • بارديد ديروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز : 0
  • بازديد هفته : 7
  • بازديد ماه : 68
  • بازديد سال : 73
  • بازديد کلي : 73
  • آرشيو

    نويسندگان

    جستجو


    کدهاي اختصاصي

    صفحات جداگانه

    عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    موبایل :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    W3C Standard Website. Valid HTML5 / CSS3 - v1.1
    Copyright © All Rights Reserved for 67949
    Design & Develope : islamicrepublicofiran.loxblog.com
    طراحي شده با و با کمي
    طراحي و کد نويسي : جمهوری اسلامی ایران
    تمامي حقوق قالب و مطالب براي سـایتـ جمهوری اسلامی ایران محفوظ است.
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران